تبليغاتX
نا نی
نانی تومور دارد در کله اش ..دلسوزی نکنید ترحم هم نکنید.

من خوب میشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 13:51  توسط نانی  | 

اين اصلا انصاف نيست بابام يه كارگر داره كه يه آقاي خيلي خوب هستش چند وقت پيش خونش رو فروخت به اميد اينكه شايد بتونه به خونهي بزرگتر و بهتر بگيره خونه رو فروخت 18 ميليون الان با اين پول فقط مي تونه يهخونه رهن كنه.هر شب زنگ مي زنه از باباي نابغه ي من چاره جويي مي كنه .خونه يخودش رو با همون 18ميلوني كه گرفته رهن كردن براش.يكي براي من توضيح بده كه چرا قيمت زمين اينقدر زياد شده؟اصلا نمي تونم درك كنم.به خاطر اينكه تقاضا زياد شده؟ هوا خيلي گرمهههه من كولر مي خوام.راستي يه چيزه جالب خوندم تو كتب زنانم مي دو نستين ميمون هاي پيشرفته خونريزيه قاعدگي دارند؟ ادامه ي سفر : من نمي دونستم اصفهانيها به خاطر خساستشون تو عربستان هم مشهور شدند تو هر مغازه اي يه ذره چونه مي خواستي بزني طرف فوري مي گفت حتما اهل اصفهاني.ولي در عوض كلي تبربزي ها رو تحويل مي گرفتن و مي گفتند اونها هميشه بهترين چيزها رو مي خرند.من نمي دونم چرا تو هر فروشگاهي جايي مي رفتيم از من ميپرسيدن كه مجردم يا نه؟بيچاره من....دقيقا اون روزي كه رسيديم مدينه امام جمعه شون گفته بود خدايا جووناي ما رو ز شر دخترهاي ايروني ايمن بدار...يادمه تو يه فروشگاه بوديم ايستاده بوديم تو صف تا پول بديم يه خانومه بود با من حرف مي زد گفت اهل كجايي ؟گفتم حدس بزن؟گفت ببچه ي تهروني ؟گفتم نه بابا من كلي لهجه دارممم يعني نمي فهمي؟ اونم معتقد بود كه من اصلا لهجه ندارم.بعد پرسيد بابات چيكاره است منم يواشكي طوري كه فروشنده نشنوه تو گوشش گفتم اونم بر گشت پيش فروشنده بلند تكرار كرد.فكر كنم يكي از نوابغ ملت پارس رو زيارت كرده بودم يا اين كه طرف مي خواست خنجر بزنه اونم از جلو.فكر مي كنم مردم مدينه خخيلي مهربون تر از مردم مكه هستند اينو وقتي خودتون هم رفتين متوجه مي شين معلممون مي گفت مردم مكه بچه هاي ابو سفييانن و مردم مدينه مدينه بچه هاي ياران پيامبر. يه خواب وحشتناك هم ديدم اونجا.بعد از اينكه محرم شديم و لباس سفد هامون رو پوشيديم همه جمع شديم يه جا كه يهو يكي از اقايون دستشو برد بالا و يه قسمت از بدنش ديده شد البته از بالا تنه هاااا.منم به شدت چندشم شد.اولين شبي بود كه رسيده بوديم مكه.شب به شدت تب و لرز كردم و همون شب تو خواب ديدم كه چند تا مرد كه اناتوميه طبيعي هم نداشتند تو يه جايي مثل پزشكي قانوني مي خوان به من تجاوز كنند منم هيچ كاري نمي تونستم بكنم.فرداش كه براي انجام اعمال مي رفتيم خجالت مي كشيدم به خونه ي خدا نگاه كنم.راستي اونايي كه كعبه رو از نزديك نديدن فكر مي كنند خيلي بزرگه ولي اين طوري نيت به نظرم هر ضلعش 3نهايتا 4 متره.واينكه من بعد از ديدن اونجا فهميدم كه كعبه و بت خانه واقعا بهانست.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:45  توسط نانی  | 

اول از همه تولد بنت رسول اللاه و روز زن و روز مادر رو به همه ی مامان ها و خانوم ها تبریک می گم ایشاللا نوبت ما هم می رسه بعد شما می یاین تبریک می گین

یادمه پارسال همین موقع ها بود که داشتم حاضر می شدم برم سفر حج اونم تنهایی با دانشجوهایی که نمی شناختمشون .

یه روز سر کلاس بودم که نا خود اگاه گوشیم رو در آوردم و یه نگاه بهش انداختم دیدم مامانم چند بار بهم زنگ زده منم خیلی نگران شدم چون بابایی رفته بود تهران برای معامله .اومدم بیرون از کلاس زنک زدم به مامانم که چه خبره ؟گفت اسمت از قرعه کشی در اومده برای حج.به هم کلاسی هام که گفتم همشون آه از نهادشون در اومد و از حسادت هیچی نمی گفتند و هاج و واج نکاه می کردن و امید وار بودن که بابام نمی گذاره برم.خلاصه از بابایی کسب تکلیف کردم و رفتم و ثبت نام کردم بماند که چقدر رنج و زحمت کشیدم در این راه...

اصلا قصد من از این سفر زیارت نبود تنها هدفی که داشتم خرید بود و دیدن یه جای نا شناخته.۱۵۰۰دلار پول برده بودم با خودم از همه بیشتر .از همه هم بیشتر پول خرج کرذم ولی ساکم از مال همه کوچکتر شده بود.خالا اگه گفتین چرا؟؟؟؟

تو فرودگاه جده از هوا پیما پیاده شدیم .نمی تونین گرمایی رو که من تجربه کردم تصور کنین فکر کم وارد سونای خشک شدی.فواد هم هی بهم متلک می گفت می گفت تو اونجا چیکار می کنی وکی می رین دورش بگردین و...از این حرفها بعد سواره اتوبوس شدیم که بریم مدینه تو راه مدینه یه جایی نگر داشتن که همه ی کاروانها اونجا نگر می دارن رفتیم برای شام یه کاروان دانش اموزی هم بود با ما که یکی از دخترها غذای من رو از جلوم برداشت گذاشت جلوی دوستش (حالا ببینین کی باید برای کی جک درست کنه؟)

حس خیلی خوبی داشتم که به هیچ وجه نمی تونم به شما منتقلش کنم و اصلا هم انگیزه ی زیارت و... هم نداشتم به نظرم  احمقانه می اومد.خلاصه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم همه خوابشون برده بود که دیدیم مسئول کاروان بیدارمون کرد که پاشین مناره های مسجد پیامبر دیده می شه همه ی دختر ها شروع کردن به گریه کردن منم لجم گرفته بود و هم اینکه خجالت می کشیدم که نمی تونستم گریه کنم(در مواقع عادی هر موقع که اراده کنم اشکم در می یاد)با خودم می گفتم اینا برای چی گریه می کنن.

رفتیم هتل و من با یه دختر اهل ... هم اتاقی شدم یه روز اول رو هیچی نفهمیدم چون بسیار خسته بودم.

همه می گفتند عربها الن بلن من فکر می کردم هیولان همشون .ولی به نظر من خانومهای اونها به مراتب از ایرانیها زیباترند همشون خوش اندام با چشمهایی که این گوشش رفته بالا.از همشون هم بوی عطر و ادکلون گرون قیمت می اومد لباسهایی می پوشیدن که ما عمرا بتونیم لنگش رو بپوشیم.و بسیار خوش برخورد .مخصوصا در مدینه .فقط باید به قوانینشون احترام بگذاری.وقتی می گه در و دیوا رو ماچ نکن خوب نباید بکنی راستم می گه حقم داره .وقتیی می گه مهر نگذار نباید بگذاری نه اینکه یواشکی بگذاری بعد هم بیای پز بدی که من گذاشتم حالا اگه شانس اورده باشی و طرف نبینه و با لگد نزنه تو سرت.

اکثر زنهای عرب رو بند داشتند تصور کن فقط چشماشون بیرون بود ادم دلش می خواست بره اون رو بند رو بزنه کنار ببینه اون زیر چی هستش؟خدا رو شکر که من پسر نشدم!!!

یه جایی بود به اسم روضه یه هم چین چیزی می گفتن یه قسمت از بهشته.فرشهای سبز انداخته بودند و یه خط سبز هم کشیده بودن که مشخص می کردوارد اونجا شدی .اونجا بسیار بسیار شلوغه و هر لحظه امکان داره که زیر جمعیت لح بشی.طوری که می گفتن ایستاده نماز بخونین و با چشم و ابرو برین رکوع و سجده .فکر کن اونجا  من کلی رکعت نماز خوندم با رکوع و سجده ی کامل.پات رو که  از اون خط سبز می یاری این ور مثل اینه که واقعا توی بهشتی دیگه هیچی نمی فهمی می ری تو خلاهمه ی حرفایی رو که فرار بود بزنی رو فراموش می کنی و دلت می خواد فقط نماز بخونی.وافعا درک نمی کنم چرا؟چون من خودم ادم نماز خونی نیستم.ولی تو مسجد پیامبر و مسجد الحرام یکی از لذت بخش ترین کارایی که می تونی بکنی نماز خوندن و قرران خوندنه .لذتش قابل وصف نیست!!مخصوصا نماز جماعت با عربها خیلی زیبا نماز می خونند و خیلی منظم. ایرانیها همه چیز رو به گند کشیدند حاضرم نصف عمرم رو بدم دو باره اونجا نماز بخونم

آآآآآخ خ خ دیگه خسته شدم بقیشرو اگه دوست دارین بگین تا براتون تعریف کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 21:43  توسط نانی  | 

حالا ما یک بار خواستیم عروس شویم کل ملت بلوگفا جلویمان جبهه گیری کردن انگار خودشان هیچ وقت عروس نشده اند

در راستای تصمیمی که برای تغییر و تحول زندگی گرفته ام سه فکر بکر به سرم زده است اول اینکه شوهر بکنم و اینجا بمانم دوم اینکه خودم تنهایی با استادم که دارد می رود انگلیس بروم انگلیس سوم اینکه خودمان دو تایی برویم امریکا. آفرین از اول هم می دانستم که چقدر با هوش هستید شما هم راه سوم را انتخاب کردید اینجا همه ی گزینه ها حاضر است به جز همان مورد که خودتان می دانید...

در طی تصمیمی که برای زن دادن پسر عمویمان کشیده اند اینجانب نانی به خواستگاریه یکی از دختر ها در کلاس زبان رفتم و ازش شماره ی منزلشان را خواستم تا مزاحمشان شوند(دختر ها چقدر پر رو شده اند این دوره زمانه هیچ کدام قصد ازدواج ندارندما هم از لجمان به هیچ کدام گواهی ... نمی دهیم)خلاصه شماره را نداد که هیچ خودش از ما خواستگاری هم کرد (فکر کنم کیس مناسبم را پیدا کردم )نخند خانوم.

راستی انقدر به روی معلم زبانم لبخند زدم که در کلاس فقط به حرفهای من گوش می دهد فکر کنم زیاد هم بی عرضه نیستم.

به خدا من دختر پاک و منزهی هستم و تا حالا دوست پسر هم نداشته ام این لبخند های کزایی هم برای جبران آن اخم های وحشتناک چنگیزی بود.آقای معلمم می گه نانی تو اصلا سنت را نشان نمی دهی خیلی کوچولو تر نشون می دی خوش به حال شوهرت فیافتم  شبیه مریم مقدسه ..این اولین نفر نبود که این حرف رو به من زد.

به عروسی رفتیم.من امروز اینجا هستم تا از این تریبونی که بلاگفا در اختیارم گذاشته داد بزنم ای بل.گرهای محترمه با آدم های ندیده با دهاتی ها دوست نشوید وووووووووووووای مردم از دست اینهااا فکر کن هنوز دو سه روز مونده به عروسی همکلاسی هام می گن می دونیم لباس تو از مال همه باز تره انقدر حرررررص خوردم منم از لجم تو مجلس وفتی داماد اومد چادر سرو کردم رومم گرفتم آاااا حال داد.

ریا کار بودن چیز خوبی نیست ولی تو این دوره زمونه کسی فدر و ارزش آدم صادق رو نمی دونه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:0  توسط نانی  | 

نانی باز دسته گل به آب داده و غمگین است .نانی به معلم کلاس زبانش که یک پسر از خود راضی هست و فکر می کند که بسیار خوش تیپ می باشد و موهایش را با روغن به سرش می چسباند و لبهایش هم آویزان است چپ چپ نگاه کرده آن هم چپ چپ از نوع چنگیزی و بسیار آبرو بر و شرم آور .الان عرق شرم بر جبین نانی نشسته و نمی داند با چه رویی دوباره سر کلاس زبان حاضر شود و به روی معلم زیبایش نگاه کند ...وای بر نانی...نانی می ترسد چون فکر می کند احتمالا معلمش می اندازتش یعنی فعلش می کند .امروز نانی تصمیم گرفته خوش تیپ باشد و فقط به روی معلم بزرگوارش که ادعا می کند نامزد دارد نمی دانم نامزد یا زن یکی از اینها ..چه فرقی می کند حالا شما هم گیر داده اید ...بله بله نانی تصمیم گرفته امروز به روی اسسسسسسستادش لبخند بزند.

شما که نمی دانید نانی فقط می تواند دو تا چهره داشته باشد یا اخم کند به پسر مردم یا بخندد به پسر مردم که هر دو آبرو بر است و کار آدمهای مشکل دار.نانی واقعا شرمگین است چون با اینهمه زبان خواندن و به ترمهای بالاتر رفتن باز هم نمی تواند به سوال های ارشد جواب بدهد .لطفا نانی را سرزنش کنید.

نانی با دوستهای نا باب دوست شده است که همه ی فکر و ذکرشان پیدا کردن شوهر است نانی هم به کله اش زده شوهر پیدا کند و عروس شود ولی نمی دانم چرا موفق نمی شود شاید چون پدرش راضی نیست چون پدرش معتقد است دختر تا ۲۵ ساله نشده نباید عروسی کند ولی من دلم می خواهد عروسی کنم آن هم هر چه زود تر من دلم می خواهد بعضی چیز ها را تجربه کنم مثل حامله شدن و اینفدر مثل عقده ایها هر روز خواب نبینم که حامله هستم

نانی به یک عروسی دعوت است عروسی دوستش و نمی داند که چه باید بپوشد به نظر شما کدام پیراهنم را بپوشم پیراهن سیاهم را یا پیراهن سفید و سیاهم را؟ قابل ذکر است که هر دو پیراهن من کمی جلف  می باشند البته از نظر خانواده ی دوستانم و خود دوستانم....و الان من نمی دانم چه باید بکنم مادم می گوید نانی شال ببر با خودت اگر دیدی اوضاع خراب است بنداز این ور و ان ورت.

به نظر شما نانی دختر بدی است؟؟؟

به نظر شما من چطور می توانم تو صورت آقا معلمم نگاه کنم؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:17  توسط نانی  | 

لطفا یکی بیاد من رو دل داری بده

چقدر بعضی ادم ها بدبختند ...چقدر بعضی ادمها بدبختند که از شکستن دل یه ادم و خورد کردنش لذت می برن...

الان من اینها رو به شما می گم هیچ کودوم درک نمی کنین چون تو موقعیتش نبودین پسر ها هم که کلا بحثشون جداست هیچ وقت نمی تونن یه دختر رو درکش کنند

امروز بعد از مدتها رفتیم خونه ی داییم صحبت به درس و مدرسه کشیدم من یه دختر دایی دارم از اول دبیرستان همیشه واحد مونده داشت پشت سرش همیشه من رو کلافه می کرد یه دفتر درست حسابی واسه هیچ کدوم از درساش نداشت خلاصه وضعش خیلی خراب بود انقدر که از اون مدرسه ای که توش درس می خوندیم داشتن می انداختنش بیرون که با گردن کلفتی و .... به زور نگرش داشتن.امروز این خانوم راست راست وایساده تو روی من می گه من اول دبیرستان نمرم برای انتخاب رشته به همه ی رشته ها می رسید مال تو نمی رسید ...منم طبق معمول نونستم چیزی بگم هاج و واخ نگاش کردم

لازم به ذکره که الان این خانوم زیر سایه ی سهمیه بسیجی داره ترم ۱۰رشته ی ... هستش ...به نظر شما ممکنه از ارشد قبول بشه خودش می گفت که شدم خودشم سه رقمی اوردم..

باری به هر جهت....دو تا کتاب خوندم توی تعطیلات و یه نتیجه گیری بسیار مهم کردم.

اینکه هر چی غربیها در مورد شرقیها می گن عین حقیقت هست.که یکیش در مورد اینه که مثلا می گن شما ها وحشی هستین.

عزیزان من باور بفرمایین بیراه نمی گند مثلا تو کشوری مثل فرانسه یه شاهزاده رو نمیشد کشت چون خون قشنگی تو رگهاش بوده ولی توی همین ترکیه ی خودمون هر کسی که به سلطنت می رسیده همه ی برادراش رو می کشت که مبادا ادعایی چیزی بکنن

یا مثلا اگه رژیمی عوض می شد بزرگای اون رژیم رو تبعید می کردن ولی تو ایران خودمون می گرفتن همه رو می کشتن.

کسی کتاب شبهای تهران رو خونده؟لطفا به من بگین اخرش چی می شه جلد دومش رو ندارم بخونم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:15  توسط نانی  | 

بالاخره دیروز شد و دیروز من به دنیا اومدم

دیروز من شدم ۲۴ ساله....

اما هنوزم تاپ بازی رو دوست دارم.

هنوزم مداد های رنگی و خودکارهای رنگارنگ می خرم برای خودم.

هنوز هم مو هام رو خر گوشی می بندم.

هنوزم به خواهرم حسودیم می شه وقتی بابام بهش محبت می کنه.

هنوز هم مدزسه رفتن رو دوست دارم.

هنوز هم از بابام می خوام برام قاقا بخره.

هنوز هم کارتون و برنامه ی کودک رو دوست دارم

پس من هنوز یه بچه ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 19:40  توسط نانی  | 

فکر می کمک وبلاگ نوشتن و وبلاگ داری مثل شوهر کردن و شوهر داری عرضه می خواد که من ندارم

دوباره من یه روز تعطیل شدم و از صیح علی اطلوع تو نتم و دارم خیلی چیز ها رو کشف می کنم مثلا اینکه یکی نشسته گیلاسی رو نقد کرده اونم اون موقع ناراحت شده یا اینکه گیلاسی زده ارشیوش رو داغون کرده که اینکارش خون به جیگرم کرد از قراره معلوم حرفای خوبی توش زده بود .

انقدر بلا تکلیفم این روزا اصلا حد نداره چند روز بعد تولدمه یعنی ۱۴خرداد قراره به لطف خدا بشم ۲۴ ساله .دارم فکر می کنم بیشتر از یک سوم عمرم گذشته البته اگه خوش بینانه بیاندیشم.فکر می کنم درسم تموم  شه قراره چیکار کنم؟برم طرح؟تنهایی تو یه جای دور افتاده؟برم ادامه تحصیل بدم؟ به چه دلیلی تو رشته یی که کوچک ترین علاقه ای بهش ندارم باید درس بخونم ؟ با خودم فکر می کنم کاش اون موقع نمی گذاشتم دیگران برام تصمیم بگیرند.خودم تصمیم می گرفتم بد و خوبش هم پای خودم بود. می گفتم اقا من از بیمارستان بدم می یاد من از ادم مریض بدم می یاد من طاقت شنیدن ناله های ملت رو ندارم .بهشون می گفتم می خوام باغبون بشم می خوام کشاورزی بخونم که باغبون بشم به کسی چه مربوطه اخه؟؟؟

الان هم دقیقا باز داره اتفاقهای ۴سال پیش تکرار می شه.ملت دارن برام تصمیم می گیرن منم همین جوری ایستادم تماشا می کنم با خودم عهد بستم این بار دیگه نگذارم یکی دیگه برام تصمیم بگیره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:20  توسط نانی  | 

چقدر حرص می خورم از اینکه زنم و زور بازو ندارمممم  دیروز من و مامانم تصمیم گرفتیم با هم بریم بیرون من رفتم اتافم که حاضر شم بعد این داداش کوچولوم حی اومد و اذیتم کرد کوچولو که عرض می کنم ۱۳سالشه زیادم کوچولو نیست نمی دونم چه لذتی داره براش صدای داد یه دختر در آوردن خلاصه من لباسم پوشیدم خواستم از پله ها پایین بیام که اومد و نشست جلوی پام گفت نمی گذارم برییی و من یه ذره حولش دادم که الکی نشست و گریه کرد و گفت سرم خورد به دیوار بعد یه لگد جانانه به ساق پام زد که فکر کنم صدام ۵تا همسایه اون ور تر رفت منم نشستم مثل بچه ها گریه کردم الانم جای لگدش به اندازه ۸در ۶ شایدم بزرگتر کود شده و محلش داره می سوزه پامو نمی تونم بگذارم زمین تازه داغم هست جاش.. بعد از خوردن کتک منم عصبانی شدم و منزل را ترک کردم به قصد قهر پیش خودم گفتم کجا برم کجا نرم تصمیم گرفتم برم دانشگاه چیپس بخرم بیارم تو پارک بشینم میدون آذربایجان بخورم رفتم چیپس گرفتم ولی پشیمون شدم  دیگه نرفتم پارک .. یه ذره هم حالم ابهتر شد گفتم دیگه برم خونه می خواستم بپیچم به کوچه که پشت سرم یه وانتم می خواست بپیچه منم منتظر ودم که ماشینا رد شن بعد من برم اینم الکی دسشو گذاشته بود رو بوقش تا خواشتم برم تو کوچه یه ماشینه از اون تو اومد بیرون و یکی جا به جا شد تا نمن بتونم رد شم بعدشم اون آفای وانت لازو به ذکر که در تمام این مدت آقای وانت فقط بوق می زد.....چقدر اون موقع آرزو کردم کاش پسر بودم و پیاده می شدم و حقش رو وی گذاشتم کف دسش داد می زدم مرتییییییییییییییییییکه............... بعدش هم می رفتم خونه و یه دست کتک مفصل به داداشم می زدم ...وااااااااااااااای ی ی ی ی .....حیف ...تا رسیدم خونه داداشم اومد و از ترس اینکه به بابا نگم معذرت خواهی کرد و مرا غرق در بوسه کرد...

راستی اون دوستم که باهاش حرفم شده بود اس ام اس داد و معذرت خواهی کرد

هوا تبریز انقد خنککککککککککهه بزنم به خته چشش نزنین ولی نمی دونم این همه پشه از کجا اومده من فکر می کنم این پشه ها که از سر خیابون ما رد میشن تشخیص می دن که یه نانیه خوشمزه اونجا هستش همشون می ان طرف من منم هی خودم عطر می زنم و اینا که شاید از بوش فراری شن ولی فرقی نمی کنه یه حالم!!!!                                                                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:14  توسط نانی  | 

دیشب کلییییییی مطلب نوشته بودم که همش پاک شد

داشتم می گفتم امروز ما بیمارستان داشتیم و باز هم اتاق زایمان. آخرش من نفهمیدم با مریض چطور باید رفتار کرد ؟؟؟؟امروز باز هم مریضهای محترمه منو نفرین کردند و گفتند الههههههههههههی به درد ما مبتلا شی ...و من ابله بهش نیگا کردم با نگاه عافل اندر سفیه..اونم مثل اینکه زودی متوجه شد و نفرینش رو کامل کرد و گفت الهی به این روز بیافتی ولی نه با سزارین ....بی شعوووور منم ته دلم گفتم ایشالله بچه ی چهارمتم می یای اینجا یعنی دو باره بچه دار می شی....تها دلیلشم این بود که من بهش لبخند زده بودم و اون فکر می کرد دارم به اون می خندم

من با دوستم دعوا شد ...کلا امروز خیلی غر می زدم ...عصبانی بودم چون نوبت من رو رعایت نکرده بودن یعنی خودم گیج بازی در آوردم...جلسه ی اول یه زایمان افتاد بهم که دیستوشی داد ما هم مجبور شدیم دکتر رو صدا کنیم و اون روز من هیچکاره بودم تنها کاری که کردم این بود که شوکه نشدم ...و نیافتادم اون وسط... امروز هم دقیقا همین اتفاق برای یکی از هم گروهی هام افتاد ولی اون سماجت به خرج داد و سر زایمان بعدی هم اون ایستاد دقت می کنین که چقدر در حق من ظلم شده...........

خلاصه من خیلی پکر بودم  ولی چیزی نمی گفتم فقط ...می زدم بعد از زایمان استاد ما گفت که بچه ها امروز من خستم دیگه مسئولیت نگیرین گردنتون ..آهان قبلش هم یکی از هم گروهی هام می گفت که اپی مال منه ه ه ه ه ه ه ه  منم شدیدا حرص می خوردم ولی چیزی نمی گفتم ..اینجا هم من بد شانسی آوردم چون من اپی هم ندوختم درست حسابی....بعد ما اومدیم لیبر و نشستیم به حرف زدن که یه مریض دیگه رفت واسه زایمان بعد ما همین جوری داشتیم حرف می زدیم که استاد مون اومد و عصبانی بود که مگه من نگفتم امروز ما دیگه کاری نمی کنیم ...بعد من یه نگاه گذرا کردم به دور و برم و فهمیدم که این دختره غیب شده نگو خانوم رفته لباس پوشیده که اپی بدوزه....

خلاصه یکی دیگه از بچه ها رفت و گرفتش وآوردش ....به محض اینکه اومد من گفتم از الان لباس پوشیدی که اپی بدوزی...نمی دونم شاید یکمم لحنم مسخره آمیز بود

آفا این ناراحت شد و شروع کرد به اینکه تو منو مسخره میکنی بعد یه بیشعور هم گفت ولی من فقط تگاش کردم و چیزی نگفتم...یه ذره گفتم و زود صحنه رو ترک کردم  چون بابام گفته با دهاتیها دهن به دهن نشو 

دوستام هم یکمی حق رو به اون می دن ولی من الان که فکر می کنم می بینم کار زیاد اشتباهی نکردم اصلا نمی تونم قبول کنم که حرف بدی زدم من فقط گفتم گفتم از الان دست کش پوشیدی....نمی دونم شاید لحنم بد بود به هر حال فکر می کنم حقش بود تا اون باشه و دیگه از این کارا نکنه البته فکر نمی کنم از رو بره ای خدا منو ببخش من قصد بدی نداشتم من نمی خواستم مسخره کنم خودت ک می دونییی.....

پی نوشت:    دوستان بنا به دلایل امنیتی می خوام وبلاگهیی رو که دوسشون دارم و می خونمشون رو لینک کنم چون نمی خوام خواهرمم بخوندشون  هر کی مایل نیست بگه تا پاکش کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:15  توسط نانی  |